جمعه 13 مرداد 1396 ساعت 11:08
سلام
صب 4 و رب به طور خودکار پاشدم و رفدم جیشیدم! بعدشم زنگیدم به اقا اوقات شرعیه و اوشونم گفدش اذان ساعت 4:39 دقس! دیه یکم نت گردی کردم تا اذان رو زدن و پاشدم نمازمو خوندم و بعدشم خسبیدم.
دو تا خوابه مختلف دیدم بعده اذون (فک کنم بعده اذون بودش! شایدم اولی قبل اذان بود و دومی بعد اذان!! ) الان سرچیدم گفته بودن خابای بعد اذانه صبح بی تعبیرن! و خابای قبل سحر صادقن! نمیدونم واللا ! اولین خوابم که دقیقن یادم نی ولی فک کنم قبله اذان دیدم این بود که من از دور شاهد بودم دو سه نفر از اعضای شورای مدیرانه موسسه دارن با هم صوبت میکنن. یه اغایی هم که اونم مث من درخواست
برچسب: یادداشت,خوااااااااااااب,دیدم,
نویسنده: نگین امیری
سلام علکم!
نترسین گردنم نشکسته! ولی به شدت خشک شده ...البته الان بهترم!
از دو سه شب پیش چون یه مدله بدی میخابیدم احساس کردم گردنم یکم اوف شده ولی خب بهش اعتنا نکردم. تا اینکه دیروز بعد خاب عصرگاهی پاشدم چادر چاخچول کردم که بنمازم و همونجوری سره پا وایسادم اینستامم چک کردن که دیدم عه؟ یکی از هم منزلی های قدیمیم نشسته پای سفره عقد با یه اغایی...انقده خوشال شدم و ذوقیدم که نگو. خیلی دختره خوبیه عاخه. ادمه با اخلاقیه. خوشم میومد ازش. خوش جنسه و بدجنس نیس اصن. براش پیام تبریک فرستادم و توی تلگرامم دوباره پیامه تبریک و استیکرهای قلبی قلبی فرستادم و عسکه عقدشم ارسال کردم به الف و گفدم شناساییش کن ! ع
سلام...امرزو کاملا به بطالت گذشت و حتی یه خط هم کاره علمی نکردم تنها کاره مثبتم پخته رتتویی بوده!
ینی هیییییچ کاره قابل عرضی انجام ندادم! اومدم نکته کلیدی پخته یه رتتویی یا همون یتیمچه رژیمی خوشمزه رو بگم و برم. من چن بار سعی کردم رتتویی خوشمزه درست کنم ولی هر بار نشده! این بار تنها تفاوته کارم با دفعات قبل این بود که اسلایسی کردم سبزیجاتو. ورقه های نازک بریدمشون. اینجوری طعمشون تو هم میره و خوشمزه تر میشه و واقعنم خیلی خیلی خوشمزه شده بود:
دو تا کدو و دو تا بادمجون و یه پیاز و سه تا قارچ توپولو و بامیه و فلفل ...حواستون باشه فلفل سوراخی چیزی نداشته باشه چون اگه تند باشه غذا رو تند میکنه .
برچسب: یادداشتروزی,بطالت,گذشت,
نویسنده: نگین امیری
چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 00:14
امروز روز موجوداتیه که من دوسشون میدارم...البته من همه حیوونارو دوس دارم ولی خب پیشیا رو بیشتر... چقدر دلم میخاس دامپزشک میشدم ...ولی خب نشد
فیلمه اشناییم با یه پیشیه ملوسو بارگذاری کردم. دفه اول بود میدیدمش ها... ولی خب شیر پاستوریزه نخورده باهام پسرخاله شد! اینجاس (کلیک) باس بزنین رو دریافته لینک دانلود و بعد دریافت فایل! بعده چن روز حذفش میکنم. امیدوارم بشه دیدش!
.
پیشی ملوسیا روزتون مبارک و خداوند حافظه تمامه شماهایی باشه که تو خیابونای سرد و بی مهر این سرزمین، بینه آدمایی که بیشترشون از ادم بودن فقط اسمشو دارن یدک میکشن زندگی میکنین
.
اگه فک میکنین حج
سلامدیروز تصمیم گرفته بودم که امروز حضوری برم موسسه چون منشیه دکتر قرار بود بهم بزنگه و وقت بده و زنگ نزده بود. خوده دکتر هم ایمیلمو نجوابیده بود. صب شش بیداریدم و نمازمو خوندم و خوابیدم دوباره تا هشت و نیم. بعد پاشدم سریع چای نبات و نون پنیر خوردم و پوشیدم و رفدم سمت موسسه. وارد اتاق مسئول دفتره دکتر شدم و دیدم همون دخدر بدرد نخوره نشسته و اقای مسئول دفتر و یه دختر کوچولوی سه ساله اینا. توجه به بچه هه نکردم و مشغول صحبت با اقای مسئول دفتر شدم که یهو دیدم یکی پایین تنمو بغل کرد سرمو گرفدم پایین دیدم اون دخدر اوچولو با چشمای ابیش و موهای زرده لختش که دم اسب
شنبه 21 مرداد 1396 ساعت 23:32
سلام
خستمه ولی گفدم بیام بنویسم
دیشب تو تلگرام خوندم ک شهاب بارونه و از دیشب شرو شده تا صبح فردا (ینی صبحه ی شمبه که میشه چهار پنج ساعت دیه!) دیشب ی بار طرفای ١٢ اسمونو جوریدم چیزی ندیدم. موقه خاب ساعتو گذاشتم ک ٥ پاشم برا نماز . پاشیدم و باز جوریدم ولی بازم شهابی ندیدم. یادمه نوجوون که بودم ی بار شهاب بارون شد و اسمون پررررر بود از شهابها که دسته دسته میرفتن :)
.
امروز بالی از سفر برگشت و منشیش زنگید و برا ٤ عصر گف ک برم دفترش. منم سه پاشدم اماده شدم و مقاله ای ک خاسته بود براش بنویسم رو زدم زیر بغلم و روان ب سوی دان! تا ٥ و رب پیشش بودم و یکمم در مورد ک
برچسب: یادداشت,
نویسنده: نگین امیری
دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت 13:12
ووووووی سلام!
با دیدنه کامنت زهرا جونی و بهار جونی کلی انرژی مثبت گرفتم دستتون درد نکنه!
ووووووی هم بابته اینکه فردا با اغا رییسه موسسه جلسم فیکس شده و یه جورایی مصاحبه هس!
حسابی باس اماده برم که اونجا ابروریزی نشه....ابروریزی؟!! ابروریزی کدومه باس بدرخشم!
به الف اول گفتم و بعدشم به مامی که من الان تو برزخه شک و تردیدم! دارم دست و پا میزنم بمونم تهران و نکنه پیشرفتم تو ولایت بهتره؟ نکنه قدر کانون گرم خونواده رو نمیدونم و ده سال دیه عینه سگ پشیمون شم که خودمو کشتم تهران بمونم؟! نکنه همه اونایی که الان هم رده های منن و رفتن ولایت مشغول شدن اینده شون از منی که ق
برچسب: یادداشت,
نویسنده: نگین امیری
سهشنبه 24 مرداد 1396 ساعت 22:55
سلام
خستمه و صب ساعت 7 با بالی جون قرار دارم که مقالشو ببینه. این یعنی یه رب به شیش باس پاشم
امروز مصاحبه بد نبود. ینی میدونی چیه؟ شایدم خوب بود! ولی کاش بهتر حف میزدم...نمیدونم احساس میکنم میتونستم قوی تر باشم. از مصاحبه که اومدم بیرون منتظر موندم که جلسشون تموم شه که رییسو ببینم و نتیجه رو بپرسم و تا 4 و نیم هم نشستم ولی خب بلافاصله بعدش یه جلسه دیگه داشت و وختی اومد بیرون و منو دید به من گف شما برو من خودم باهات تماس میگیرم. دور و برشم شلوغ بود البته. خلاصه ک اومدم.
نمازامم هنو نخوندم پاشم بخونم. فردا میزنگم به منشیش ببینم چه جوریاس.
.
حس بدی دارم که بال
برچسب: یادداشت,
نویسنده: نگین امیری
جمعه 27 مرداد 1396 ساعت 20:47
سلام
عصر جمعتون غیره دلگیر!
اخرین روزی که نوشتم چارشمبه بود! فردا با بالتازار دوباره ساعت 9 و نیم قرار دارم. مواد جلسه چهارم شهریور رو که برا یه پروژه ای هست اماده کردم و قراره نشونش بدم. و اگه فرصت شد رو مقاله مشترک کار کنیم چون چارشمبه که عملا نشد کاری کنیم.
.
چارشمبه با موسسه چن بار تماس گرفتم و بطور خلاصه اینکه رییس تا دو هفته ایران نیس و کسی هم از نتیجه جلسه خبری نداش! ینی امور اداری که خبری نداش و منشیه دکتر هم چیزی نمیدونس. خب دکتر اون روزی گف شما برو من تماس میگیرم باهات ولی خب تماس هم نگرفت و اینطوری پیش بره حداقل تا دو هفته دیگه هم من بلا تکلیفم. دیه
برچسب: یادداشت,
نویسنده: نگین امیری